|
با اين كركره هاي پشت به ماه و زني راه راه و كوچه هايي كه ملاقات مي آيند. تو آن سايه اي كه هزشب تخت را از ماه مي گيرد و صبح بي آنكه دستي پشت شيشه ليز بخورد خداحافظ ... زير گريه بزن آنقدر كه هيچ زاهي براي كفقشهايم آمد نداشته باشد مي خواهم وقتي كوچه ها با من راه نمي آيند پا برهنه دوست داشته باشم در شهري كه كلاغهاي عاشق تا ابد سياه مي پوشند بگذار يكبار خانه به ما برسد من باشم و تو باشي و اتاقي دور و سقفي كه به آفتاب دلگرم است خدا پشت توري بماند و با از هر طرف پنجره بياورد بي آنكه قصه دستانت به سر شود .
چه بی قیل و قال و هیاهو، چه تنها من این سوچه بی کس، تو آن سو چه تنها جهان همچنان می زند دور باطل چه بامن چه با تو چه با او چه تنها غریبانه باری، بهاری می آید چه بی چلچله بی پرستو چه تنها ـ به امید نوروز شاید ـ می آید از آن دورها عطر شب بو چه تنها □ پس از کوچ تو من ولی هیچ و پوچم شگفتا! که ماندم در این کوچه تنها این داغ تازه ایست بر آن کهنه داغ ها بالا بلند! رفتی از این کوچه باغ ها سینه به سینه داغ نهادیم روی داغ کوچه به کوچه پر شد از این اتفاق ها وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر داغ تو روشن است به جای چراغ ها پایان قصه ها همه تلخ است بعد از این گم می کنند خانه ی خود را کلاغ ها وقتی بهار می رسد از راه، آه! آه! جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها آه ای چنار پیر در این فصل یخ زده گل از گلت شکفت ولی در اجاق ها!
زماني كه قلم داشيم كاغذ دستمان ندادند وحالا كه كاغذ به ما مي دهند قلم را گران مي كنند يك ديوار بدون نقش هم كه پيدا نمي شود واز بد روزگار نقاشي خوبي هم ندارم اين قدر نمي خواهيد زحمت بكشيد فقط مي توانستم بگويم كه بدون صندلي بيشتر به خودتان شبيهيد .
یک پنجره هر بهار عاشق بشود
هر چه به حساب بوفه خوردیم حلال از قسمت هم علوفه خوردیم حلال خوردیم غذای روز عاشورا را نانی که به نرخ کوفه خوریم حلال _________________________ در جنگل گیسوی تو جو گیر شدم با گرگ و پلنگ و ببر در گیر شدم ترسو سوسول و بذدل وخر بودم با دیدن آهوی لبت شیر شدم
اینکه تو پشتت به منه دوباره من توی فکر آشتی کردن اما راهی واسه آشتی وجود نداره خودت میدونی من کوتاه نمیام تو راه بدی تا ته جاده هستم یه راهه تازه پیش رومه اگه پلای پشت سرمو شکستم بزرگی کن وقتی خودت میدونی تو بیشتر از آدما ارزش داری دست منو بگیرو یادم نیار روزی رو که گفتی تو کم میاری صدام زدی.......جوابتو ندادم گفتی نرو زدم به بی خیالی تو دل هر غریبه ای جا شدم با یه دفه تعارف خشک و خالی پاتو به چه جاها که وا نکردم اومده بودی من تو چاه نیفتم دنبال من بودی و همراه من می خواستی من به اشتباه نیفتم حقمه راس میگی همش یادمه حقمه هرچی که سرم بیاری اما رفیق رسم رفاقت این نیست رو کم کنی.......موقع بدبیاری دست منو بگیر که تنها شدم پیش تو باز یه جایی دارم هنوز یه راهه تازه پیش پام بذارو بگو منم خدایی دارم هنوز.......
اینجا فتاده ای روی زمین و زمانی پر از سنگ بوته های خار دار تورق شده این جا سکوت ... این جا صدا . . . باد ها غو غا می کنند و صدا می زنند ... هانا شبان محفل گرگان : "سلام" کینه شهر مرا آشوب می کشد غوغا . . . دل- هره ی وجودم را تصویر می کند خنده ، خنده . . . سکوت خنده ، خنده . . . (نفس نفس ) مرگ کریه کن مرا پیشانی عرق کرده ی عریان . . . چتر باز حلقه های گرم ، امانم ده کمی ،کم - کم . . . تق تق تلق تلق تلق می چرخد حلقه روی زمین بوی کافور عطر منفور ملموس یاس ها ی کبود بخار کرده ی پیشانی ام . . . زیر قط . . ره ، قط . .ره های مر ده شور خانه های آهای کسی نیست که مرا در یابد ؟ در یاب ای بانوی بی پایان زندگی رنجور . . . در یاب ای بت بی تصویر و بی . . . چه کسی برای فردایی نزدیک خدایی می کند ؟ خانه خانه چهار خانه چهار قسمت دو جدول یک . . . به پای،آن . . . سکوت کن تا خنده ها بگریند مرا
تو رفتی و دل من شب دلواپسی شد
باغي آتش گرفته در چشمت، شاه توتيست پارهي دهنات پشت در پشت عاشقت بوديم، من و شيراز و بلخ و نيشابور كمرت استواي زن يعني، سينه آتشفشان تن يعني تو قدم ميزني، قدم من را، تو نفس ميكشي، هوس من را تو اگر مرغ عشق من باشي، بازوانم بدون شك قفساند شرح يك روح در دو تن حرف است!
تو شکل چاقویی و من یک گوسفندم تهدید کن شاید که دیگر دل نبندم شاید چروک سال ها تنهاییم را بردارم از دیروز تا فردا بخندم من از نسیم این طور رنجورم نه طوفان افسوس از آن شاخه هایی که تکاندم از یادگاری های شیرین تلخیش ماند همچون درختی پیر آخر می برندم از چاله های درد می ریزد صدایم من درد را به یاری تو می پسندم خوشبینی ام را عاقبت تقدیر پر کرد با حسرت انجام فعل می رساندم
دلم آنقدر گرفتهست كه چشمم را تو سختياش چيست كه عمريست معطل ماندم اين طرف روي زمين نيست كسي حتا من دو رقيبند دو چشمم كه در اين سوي تواَند راه افتادم و يك آن پل... پايم لرزيد دلم آنقدر گرفتهست كه هي ميخندم
از بس قلم ها غرق مشق آب و نانند دیگر تمام عاشقان بی داستانند در حسرت رسوا شدن ماندند عشاق دیوانه ها دل تنگ سنگ کودکانند فرهاد ها اینک اسیر چشم زخمند دیریست از زخم زبان ها در امانند ما عاشقان هم دردمندان زمینیم این مردمان هم دردمندان زمانند ما آخرین برگ از درختی خشک و پیریم این باد های هرزه هم بی خانمانند باری رها کن تا به درد خود بمیریم آری رها کن تا به حال خود بمانند
ضریح را مرد محکم گرفت و گفت : آقا به دردهای دلم گوش می دهی آیا ؟ شفاعتی که صدا در صدای او پیچید نمی شود غم دنیا رها کند ما را و عاجزانه زنی دردمند می نالید شفای طفل مرا هم بده خداوندا به میله های حرم تکیه داد بانویی اجاق کور مرا شعله ای عطا فرما گریست مرد نحیفی و گفت بیمارم چه آرزو ها به دلم ماند و می روم دنیا دعای دختر کوچک دعای تکراری وساطتی بنما تا رها شود بابا برای عرض ادب او ضریح را بوسید "دلم برای شما تنگ می شود آقا . "
جاده جای ده ما بود که حالا خاکی ست
مادرم میگوید انسان یا پر از درد است یا مرد است دردِسرهای پدر سردرد شد مادر چه نامرد است گاهی از این جملهی مادر جنون میگیردم اما باز میپرسم پدر با اینهمه دردش چرا مرد است تختشان سنگین شده از بس كه تنهایند پس او كیست؟ حق شهوت را تصاحب میكند حقی كه با مرد است مادرم عاشق شده معشوق او هرجا بخواهد هست كاری از دست پدر هم برنمیآید خدا مرد است تا «به پایان آمد این دفتر حكایت همچنان باقی» پس «به صد دفتر نشاید گفت حسبالحالِ» ما مرد است
محرمی کو تا شود از جان و دل غمخوارمان باوری کو تا که بگشاید گره از کارمان دست هر کس را فشردیم عاقبت ما را گزید ما کجا دانسته بودیم دست یاران یارمان آفتابی بازگونه در افق هامان دمید روزمان تاریکتر شد از شبان تارمان انگ بی هنجار بر کردارمان چسبانده اند تا کجا ، کی وارهیم از انگ بد کردارمان روزمان در انتظار شب و شب در خوف روز جان و تن فرسوده ایم از این همه تکرارمان داستان درد ما را دیگران از بر شدند ما خود آگاهی نداریم از دل بیمارمان چاره ی بیچارگیمان پشت فردا مانده است راه بندانت در بیراهه ی ناچارمان خاک بر سر گشته اند امید های سبزمان تا کجا ، کی باز رویند از دل آوارمان ما رها بودیم از زنجیر این بود و نبود عشق باز آمد دگر باره نمود احضارمان ما که ره گم کرده ایم و یک شبی مهمان عشق حیف باشد گر که پنهان روی مهماندارمان ای خداوندان عشق از ما نگهداری کنید جز در آغوش شمایان کی بود زنهارمان ؟
سرزمين (1)
|
About
Home
|